معشوقي را كه چشم انتخاب كند ...
چه بسا كه محبوب دل نشود ...
اما آن را كه دل پسندد ...
بي گمان نور چشم خواهد شد.
اینجا کلبه تنهایی های یه آدم تنهاست
معشوقي را كه چشم انتخاب كند ...
چه بسا كه محبوب دل نشود ...
اما آن را كه دل پسندد ...
بي گمان نور چشم خواهد شد.
ما نیز از این گستـــره کم کم بگریزیم
بعد ازتودر این دشت بلاخیز من و عشق
تصـمـیم گرفــتیـم که از هم بگــریزیم
خسته...
كوله بارم بر دوش
خورجينم در دست
عصايم ديرزماني است كه شكسته
دلم را خيلي وقت است كه جا گذاشته ام
آرزوهايم خيلي وقت است كه مرده اند
انديشه هايم را بدست فراموشي
به امانت سپرده ام
و قدم در راهي نهاده ام كه خود نيز نمي دانم
به كجا ختم مي شود
در آغاز
خيلي راحت و بچگانه دل سپردم
تا چشم باز كردم در سراشيبي راه افتاده بودم
ديگر راه بازگشتي نبود
اماافسوس!
مسئله خودم نبودم
از مرگ هم هراس نداشتم
سرنوشت كس ديگري به من سپرده شده بود
پس كوشيدم تا آن را به ديار خوشبختي برسانم
هنوز در اوايل راه حتي به اولين پيچ و وادي نرسيده
رفت و تنهايم گذاشت!
وخيلي راحت برگشت
اما براي من راه برگشت وجود نداشت
يعني تاب برگشت نداشتم
حال او رفته و من و اين راه دراز
تنها
خسته
غمگين
دل شكسته
خدايا،
من تقاص كدامين گناه نداشته را پس مي دهم؟!
آن شب آمد به سراي من و خاموش نشست
سر فرو داشت نمي گفت سخن
نگهش از نگهم داشت گريز
مدتي بود كه ديگر با من بر سر مهر نبود
آه...! اين درد مرا مي فرسود
_ او به دل عشق دگر مي ورزيد_
گريه سر دادم در دامن او هايهائيكه هنوز
تنم از خاطره اش مي لرزد!
بر سرم دست كشيد
در كنارم نشست
ليك مي دانستم
كه دلش با دل من سرد شده ست...


چقدر سخته تو چشای کسی که تمام عشقت رو ازت دزدید و بجاش یه زخم همیشگی رو به قلبت هدیه داد زول بزنی
به جایی که لبریز کینه و نفرتشی حس کنی که هنوزم دوستش داری
چقدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به دیواری تکیه بدی که یه بار زیر آوار غرورش له شده
چقدر سخته تو خیالت ساعتها باهاش حرف بزنی اما وقتی دیدیش هیچ چیز جز سلام نتونی بگی
چقدر سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشگ گونه هات رو خیس کنه اما مجبور باشی بخندی تا نفهمه هنوزم دوستش داری
چقدر سخته گل آرزوهات و تو باغ دیگری ببینی و هزار بار تو خودت بشکنی و اونوقت آروم زیر لب بگی
گل من باغچه نو مبارک

يگانگي قله تجربه است
وتنهايي دره
يگانگي نور به همراه دارد.شعله است
تنهايي ظلمت است و خفقان
تنهايي زماني است كه به ديگران نيازمندي
يگانگي زماني است كه از وجود خود مسرت ميشوي
خدای من تو کجایــــــــــــــــــــــــــــــی![]()
چرا تنهام می زاری میدونم صدامو می شنوی
ولی چــرا جوابــــمو نمیــــــــــــــــــــــــــــدی
میدونی صورتی پژمــرده و رنــگی زرد دارم
میــدونــی دلــــی پـــــر درد دارم
تو کجایی...........![]()
![]()
چه بد عادتی دارند این مردم
از باران میترسند ،از تازه شدن
برای آفتاب هم چتر دارند
من یکروز برای همیشه ، چترم را
همان روزی که عادت را درک کردم
چه بد دردی است این عادت
عادت به واژه های تکراری
وسلام های اجباری
و اینکه همیشه همین بوده است
که همیشه همین واژه ها ، همین معانی
چه عجیب است این همیشگی ها
چرا نمی خواهند بفهمند واژه ها هم عمری دارند
با هر باران باید تازه شوند
با هر نگاه رنگی بگیرند
و با هر سلام، بیایند کنار پنجره
همان روز عادت ، همان روز بارانی
فهمیدم که این معانی تکراری
و چه کورکورانه با باران دشمن
با خودم گفتم کلماتی بسازم شستنی
نگاهی بنویسم آشنا، واژه هایی ملموس
که با هر باران ، تازه شوند
و با هر آفتاب ، ماندگار
اولین کلمه "مادر" بود ، نوشتم آب
به جای "پدر" ، خورشید کشیدم
زیر "فرزند" نوشتم امید
یک ترانه خریدم و با "جوان" عوض کردم
به "پیر" که رسیدم ، نوشتم کویر
"عشق " را با سلام تازه کردم
دوست" را با دریا
جلوی "راز" ، عکس یک ستاره گذاشتم
چند روز بعد ، جلوی "ستاره" نوشتم راز
زن" را با جادو تاخت زدم "
مرد" را با یک خانه چوبی "
سازش"را خط زدم ، نوشتم مرام "
به جای "آزادی" ، یک نجره نقاشی کردم
زیر "دروغ" نوشتم فردا
جای "انتظار"، یک نگاه کشیدم
آواز گنجشک های درخت همسایه را
به جای "صبح"گرفتم
دلتنگی" را پاک کردم ، نوشتم جاده
یک قصه ساختم ، به "زمستان" فروختم
یک سیگار از پیرمرد روستایی گرفتم
آنرا به دست"شرم" دادم
و "عبور" را برای همیشه پاک کردم
....
من هر روز بارانی ، واژه هایم را می شویم
من از یک شکست عاشقانه می آیم،بگذار همه برای این اعتراف تلخ سرزنشم کنند.شکست نه برای پنهان کردن است نه بهانهءپنهان شدن.می گویند از صبح بنویس،ازآفتاب و من چگونه ازخورشید بنویسم وقتی تمام وقت،باران پنجره چشمانم را شسته است.
بی ستاره ام وزرد با طعم معطر پاییز،که حضورش تنها معجزه لحظه های تنهایی من است.
قیمت وفا شاید گرانتر از آن بود که بهانهءدوست داشتنی زندگیم از عهده داشتنش برآید.


بس كه ديوار دلم كوتاه است
هركه از كوچه ي تنهايي من ميگذرد
به هواي هوسي هم كه شده سركي ميكشد و ميگذرد
حس خوب با تو بودن
دیگه با من آشنا نیست
شعر خوبه از تو گفتن
دیگه سوغاتی من نیست
قایقت شکستنی بود
واسه چشمات خونه ساختم
واسه بوسیدن دستات
همه زندگیمو باختم
تو رودخونه ی قلبت
قایق من رفتنی بود
من از اول می دونستم
من همونم که یه روزی
تنهايي را دوست دارم زيرا بي وفا نيست...تنهايي را دوست دارم زيرا
عشق دروغي در آن نيست...تنهايي را دوست دارم زيرا تجربه
کردم...تنهايي را دوست دارم زيرا...در کلبه تنهايي هايم در انتظار خواهم
گريست و ان را پنهان خواهم کرد.

اگرمي دانستم پايان كارم تنهايست ازاول تنها مي شدم
اگرمي دانستم پايان كارم نااميديست اميدوار نمي شدم
اگرمي دانستم پس از آشنايي جدايست درخلوت تنهايي باقي مي ماندم
اگرمي دانستم دوستي براي هر كس معنايي دارد كلمه دوستي رابه راحتي برزبان نمي آوردم

عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه نداشتن شانه های محکمی است که بتوانی به آن ها تکیه کنی و از غم زندگی برایش اشک بریزی .
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه ناتمام ماندن قشنگترین داستان زندگی است که مجبوری آخرش را با جدائی به سرانجام رسانی .
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه نداشتن یک همراه واقعی است که در سخت ترین شرایط همدم تو باشد .
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه به دست فراموشی سپردن قشنگ ترین احساس زندگی است .
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه یخ بستن وجود آدم ها و بستن چشمها است.
چقدر براي آمدنت انتظار كشيدم
چقدر در انتظارت مردم و زنده شدم
جاده از چشمهايم به ستوه آمد و
مرا در نيمه راه تنها گذاشت
من ماندم و كوير انتظار
كويري كه حتي خاشاك خشكي هم نداشت
چقدر با چشمانم از تنهايي گفتم
اما نخواستي .... نخواستي تنهاييم را
عشقم را باور كني
حالا هر روز در همهمه شهر باز چشمانت را مي بينم
اما با قديم فرق مي كند آن نگاه هاي نازت
فرقش اين است كه حالا مي دانم كه ...
ديگر هرگز از راه كوير دلم نخواهي آمد
چزا كه از دشت زيباي عشقي با آن حلقه ي براق گذشته اي
من ديگر چگونه آرامش را بيابم
به چه اميد ... نگاهت را با چشمان باز و بسته ياد آوري كنم
اي كاش مي توا ستم بگوييم كه چه حالي دارم
كه چگونه بي تو دنيايم تمام شده
چه كسي مي داند من چه حالي دارم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
بگويم؟؟؟؟
بگويم؟؟؟؟
ديگر از پنجره ي اتاقم نمي توانم آسمان را ببينم...
معني حرفم را فقط خودت مي داني و بس.
زندگي يعني بازي. سه ، دو ، يک … سوت داور............ بازي شروع شد!!! دويدي ، دست و پا زدي ، غرق شدي ، دل شکستي ، عاشق شدي ، بي رحم شدي ، مهربان شدي… بچه بودي ، بزرگ شدي ، پير شدي سوت داورــــــ0?ــــــــــ بازي تمام شد... زندگي را باختي
كاش مي دانستي دلم در حسرت دوباره ديدنت درسينه مي سوزد
كاش مي دانستي شمع آرزوهاي مرا باد جدايي تو خاموش كرد
كاش مي دانستي جاي تو براي هميشه كنار تنهايي من خاليست
كاش ميدانستي اين دل پس از تو ديگر ارزش نگه داشتن ندارد
كاش قصه تنهايي مرا از چشمان بي فروغم مي خواندي
حالا چگونه به نبودن هميشگي ات عادت كنم؟؟
تنهايي را دوست دارم زيرا عشق دروغي در آن نيست ...
تنهايي را دوست دام زيرا تجربه کردم ...
تنهايي را دوست دارم زيرا خداوند هم تنهاست .. .
تنهايي را دوست دارم زيرا....
در کلبه تنهايي هايم درانتظار خواهم گريست و انتظار
کشيدنم را پنهان خواهم کرد
